
به نام خدا ساعت 2:21دقیقه بامداد.بدجور بیخواب شدم.نمی دونم از فکروخیاله یا از خواب نیمروزی. شب زهرا بابچه هاش اینجا بودن.چندروز پیش سرکار بودم که ی خانمی اومد ودرمورد خواهرزادم سوال پرسید وگفت که باهاش حرف بزنم ببینم قصد ازدواج داره یا نه منم علارغم میل دامادمون گفتم بذار باهم حرف بزنن.ظاهرا حرف زدن و رضایت داشته اند دو طرف ولی باز هم این داماد کم خرد مخالفت کرد.نمی دونم واقعا چه دلیلی داره.و چرا خانواده ها نمی فهمن که جوانها نیاز به ازدواج دارن و چرا سنگ اندازی میکنن.من باتوجه به تمام تجارب تل...
ادامه مطلب